|
قارقارهای من... فراموش خواهد شد...در پس کوچه بن بست...ودرازدحام برگهای مرده پائیز...
|
در نام ِ من
زاویههایی است از چیزی
که بر من نمیتابد.
پشت به خاکی دادم که پشت به من کرد،آرام...
و نام مرا از باد گرفت و فروخت،
و رها شد از نام و کنام شعر .
چه فروریخت!! آرام؟!
هر زاویه، هر وقت،
زمان ِ من را، به زاویه میخواند،
و به دندان میکشم از دار تا ندارش را.
زمانم را به نامی فروختم،
و نام به ربا دادم،
و خاک را به نام.
چه توهمی از خاک لبریز شد و از سر ِمن سرریز کرد با من.
خودم را که بشناسم...آرام به دریا خواهم افکند .
به خاصیت غرق
خواهم داد به «خواهم داد»
که این تن خاکی شعری است آبی،
که جا میشود در یک نفس ،
فقط ،
یك ...نفــــــــــــــــــــــس.
وقتی نیست چیزی برای کشتن، نه حتی برای مردن،
دراز بکش روی متن.
من از زیبایی تو سوراخی بر زخم راندم،
تو برای منی...
چیزی میان من و نثر و جنایت.
جنایت لغزنده بر حواشی من
و کلمه که از زیبایی زخم شد بر متن من.
من نثر تو را دارم بر عفونت متعالی انگشتانم،
که لبخندی است،
بر حفرههای
من ،
نثر ،
و جنایت.
"به مجید قربانی که شکوهش به یاد ماندنیست"
سطر نگاه
شکافی بین ادغام و کام بود
ناگرفته چيزي کنار ِیک ضمیمه به قاب بینفس زمین.
بارانی نبارید،
و بارانی که نبارید
خط بطلان کلام بود بر متن گُلهای لال
و پیمود: «معنی بر"عشق"... جایی نزدیک لاله ی گوش»
هر تر کیبی از خط وشعر
رنگی فاسد در پاییز جا باز کرد
قبل از دهان گشودن شاعر
که پاییز هم از من پرت بود.
و جایی را که به رنگ خواستم
آلودهام به حرف
که خط نفی بر تو
ضخامت طاقت ندارد.
کویری بر گونه مالیدم،
و شاخهای از چشمانم
در من وحشت کرد،
و من که در شعف بودم
حرام شد.
چیزی دواندم
روی لبت...
دویدم تا درحر کتی ،
باشم از خود، نه حتی تا خود
و قعر شد تنم
تن به تن ِ دریا ی تو
پوستههای پائیز، مرا فاعل کرد
و مردی که شعر نداشت جانی شد.
میان من چه چیزهایی گذشته بود،
که دیوارها را به بیگاری ِ چشم کشیده بود
و خفگیهای اتفاقی را بر کرسیهای فلسفی ِ آب بسته؟!
زمان فعلم را تو انتخاب کن.
گوشههای چشمم را از روی تن پس میزنم.
سلولهایم بر خیانت هم شاهد شدند.
تنم را نه...
نمیخواهم ...
در تو انگل نمیشوم، در بین دیوارهایت.
بین ِ تنم، تنهایم.
در انتهای ِ من،
فاعلی است از حرکت،
که مشروح ِ 'نیست' است،
از آنچه نبود.
هرچه من.
در زمان وحشیانه محال شدم،
که "من" جمعِ تاثیر خیال بودکه با دانشی اثیری برمتن ِ " ندانستن " شیاد شد.
لاهوتْ ، مچاله در هوا تاب خورد
گِلگرفته دهان ِهوا بر انرژی اَبرمردهای شدیدن،
"من" شدیدن لهیده بر تخت شدیدن.
بر تختی که بر خود فرمان راندم" من".
به خوابهایم جفنگ خوراندم،
ُبخور دادم، به مزایده کشیدم،
تا مغزم نرم ُ نرم از آن رسوب کند توی دماغم.
فیــن...
- براي صلح جهاني
زاناکس هدیه میکنند....فیـــــــــن
- توی سینههای سوراخ
بزغالهها سخنرانی میکنند....فیــــــــــن
هوا كه آسم گرفت،
و آب دلدرد شد،
و آتش که سرما خورد..... من غافلگیر شدم.
صورتم را شلیک گلوله برد،
و کلاه سوراخم توی گور دنبال یک شعار داغ میگشت.
کفشهایم را که گم کردم،
در انصراف حاد از هرچه هستم،
راهها جنـ ده شدند و هر جایی رفتند.
اینهمانی ِ من با خودم "من" را رقصاند بر تختی که منم .
نشستم روی خود و تکاندم خود را از استخوان... لَخت .
دیگر چیزی وجود ندارد.
همه به جهان حمله کردیم و آن را سوراخ کردیم و توی آن چپیدیم
از بالای دار به شما سلام میدهم،
و ممنونم از اینکه . . .؟!
اینجا بهشت است!؟
به وقت قـ واد!!!!
تسمه لای پاهایم میگیرم
با فیلتری در مغز، تنم که قلاب، در قلاده و کافور
از مرگی که در تنم راه افتاده شد چه میخواهم؟!
با دست بستهام دور خود چرخ میزنم
چرا متن مرا جلو میبری، چرا ترسهایم را نواله میکنی؟
بگذارم .
بگذار
تنم را با تسمههایش تنها بگذارم.
چرا روی من میگردی؟
ساعتها زنگ نزدند و نقاطِ رویِ دیوار را خواب برد...
آفَت افتاد در زنجیرههای بینام و بی مساحت،
ساعتها اعتصاب کردند و بیداری توی رختِ تنم چهارمیخ شد...
چیزی بیرون من در انتظار حرکت بعدی از نا افتاده
چیزی مثل کسری از ثانیه از حال میگذرد، زبانش را روی لب میچرخانم
دردم از ناموس خودش رد نمیشود.
لخته شدهام، چیزی مثل سرب مذاب روی زبانم سنگر می بندد،
در تلاقی زمان و کلمه بود که شعری از خفگی همهمه شد.
- زمان به جایی رسیده که با من به سوی دیگری پرتاب شود، هتل هفت ستاره دوزخ.
لعنت به آن که کاشت، و این که داشت و درود بر سگی که مرا برخواهد داشت.
تمام من دو به یک میان زن و مرد تقسیم شود ...دهن کجی به همه کسانی که سهم من را کمترمیدانند.
به حماقت خود و تو واقف بودم و الان که زمانی تا عروج معکوس من تا دهان سگ نمانده وصیت میکنم از محل فروش کتابهایم یک قلاده سگ دوبرمن اصیل ابتیاع شود به قرار زیر نکته به نکته :
سگ به نام من دقیقا نام گذاری... شناسنامه حیوانی برایش تهیه ...دقیق... از همه حقوق من در این جهان برخوردار شود یعنی هیچ و هیچ.
ریهام در مزارع تنباکو چال شده محصول آن به ضمیمه آثار ویتگنشتاین در شمال اتاقم و توی یک محفظه از شیشه مات نگهداری شود.
مغزم توی یک تنگ کاملا مدور و کاملا غرقه در عرق ناب و اشک تاک حیاط پشتی غوطهور شده زیر ویترای آویزان از سقفم باقی بماند.
آلتم؟! در مرکز اتاق و در یک صندوق از چوب گردو نگهداری شود و با خط تعلیق و قسمتی از خون کتف چپم نوشته شود «تقدیم به جهان عزیز». باقی اعضا بدون تشریفات خاصی بینالطلوعین در یک دیس بیضی طلایی غذای سگم شود که نگهبان تن من خواهد بود برای همیشه.
در این لحظه آخر این متن تقدیم شود به: حسن صباح برای زیباییشناسی در کشتن، حسین منصور حلاج برای عجز و شگرف در مردن، حنجره مکس کاوالرا برای انکار لبخند، مرگ- بر- جهان، و ملا- محمد- عمر برای اثبات عینی و ملموس اصل پایداری کثافت.
من گورم را گم کردم تا به تخمت هم نباشد.
ما همه چيزمون به هم رفته. موسيقيمون كه جانم فدا.... واي نيستي ... دل بروفتي ... واي درياب مرا اي نميدونم سيمينبر و مهپيكر.
زعماي طراز اول كه لعبتای دور و برشون، نه كه فكر كني اصلا دست بهشان مي زنن ها، نه، الهام ميگيرن. يارو زن هفتمش همسن نوه شاگردشه، آن يكي كه مرغان حقش روز و شب از حلقَش بالا میرند، هفتهاي دو بار ملاقات اورولوژيستي داره زبانم لال خصي نشه و براي عشق حقيقي در چپ هفتگاه مخالف خوني كند.
البته من هيچ مخالفتي نه دارم و نه ميتونم داشته باشم، فقط كمي شك فيلارمونيك حاصل شده.
درست سر سی و چند سالگی یادم میفته به مدرسه و دبیرستان و گوسفند های مثل خودم که ریاضیشون بهتر از ادبیاتشون و ادبیاتشون بهتر از مستراح رفتنشون بود...
شعر...کافی شاپ... لول خوردن بین چند تا انتلکت گوساله که پٍٍُخی بشم .
هی بزنم...سه تار...دف ...هی بچرخم تو خودم که فیزیک ارزش ندارد وقتی متافیزیک بهتره و اینجا جهان سومه!
سیگار بکشم که جامع الشرایط بودن یه عارف روشنفکر لیسانس از قلیل و الجهات بودنش بهتره و این خاک یک اونگارد می خوادکه فکر کند زحمت زیاد برا یه چیز کم هم خیلی خوبه و سر یه دسته کلنگ جهاد اکبر و اصغرش جفت بشه.
تازه سر سی و چند سالگی برگشتم به مرکز جهانم... اتاقم ...روی صندلی دلخواهم ...
فیلترهای سیگارم رو تو زیر سیگاری که یک گوشه داره سالهای گَندَم رو جمع میکند میندازم و میفهمم تازه بیشتر دو راهی ها روچَپَکی رفتم و نسل من مثل اسامی روزنامه قبولی کنکور است که تو بساط لبو فروش تکه تکه شده ...
وقتی زباله شدی چه فرقی میکند چه سنی داشته باشی و تو کدوم آشغالدونی و به کجا جا به جا بشی.
درست سر سی و چند سالگی چیزای کمی مونده که بتونم روش حساب کنم... یه جایی با نور لایت و سیگار با فیلتر قرمز وقرصهای مسکن .... نه آدمها با افکارشون و معدههاشون و شلوارهاشون...
درست سر سی و چند سالگی با یه سیب نصفه و چایی نیم خورده و زیر سیگاری پرِ ته سیگار و گروه متالیکاو باران و درخت گیلاس خشک تو باغچه پای لیوان بی عرقی قماربزنم ... با صفحه های نیم خونده و گوش نیمه بیدار و پای خواب رفته...
درست سر سی و چند سالگی باید شبیه چه چیزی باشم؟!
هان...یاد چه شعری باید بیفتم؟؟؟
امروز که من از روحم آویزونم
تمام جهان این است...
که وقتی من انگشتم رو می سوزونم
کجای روحم چه میشه؟!
پ.ن: این چند سطر آخر مال من نیست...گفتم که گفته باشم.

از خودم که بگویم.. جایی هست در کجایم که مرا دور میزند و به سرگیجه میرسم
چیزی از همه جای ناکجایم بالا و بالا تر میرود و راه به جایی نمیبرد
پرسه در تمام هراس و رد و انکار..نه کم که زیاد....ترس من هم می هراسد
جهان روی شانه ام می تپد و گریه میکند اما کنده نمیشود و باز به ارتفاع ربع قامت دلبستگی به هیجان می آید و دور میزند
من است که هُرّي می ریزد از گودی وسط سینه و من که باید جمعش کند ...که بدود..جمعش میکنی؟!
روی متن رگه می دوانم...چله می نشینم...زاغ می پاشم...تا در حاشیه گلدار متنی عبوس ...شعری کجایی شوم
چند گامی دراین ذهن تار و شنگ آهستگی کن..در وصف تاریکی...
همین.....